احساسی که شُدی..دوباره که احساست زنگ زد!نگو نیستم..نگو بی احساسَم!نگو اینجا ویرانه است ،نه دِل....بُگذار زنگ بزند..بُگذار خودش را بُکُشَد!بُگذار به دَست و پایَت بیُفتَد ..!تو آرام،بیا بیرون از شنیدنِ یار پُر تب...ما را در سایت یار پُر تب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 96 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:08
_او مُنتظرِ خُدا بودو خُدا مُنتظرِ او بود_او میخواست ببیند خدا چه میکندو خُدا میدانست او از پسش بر می آید!_او به خُدا خیره بودو خُدا به او!!_هرچه بیشتر می گذشت احساسِ ترس بیشتر وجودش را فرا میگرفت،بی یار پُر تب...ما را در سایت یار پُر تب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:08
اصلاً جایی نبود که بخواهم بروم و آنها را در حسرت یک عُمر دیدنم بگذارم...جایی نداشتم..فقط میتوانستم بمانم ،و سفر کنم به خودم!..یک روزآن یک روزها را که شروع شد..برای همیشه غریبه شدنم..سالها خودم را در ق یار پُر تب...ما را در سایت یار پُر تب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 9:08